گرفتار کوچ ام
کوچ از آنجا که تو نباشی
رهایی نمی خواهم
بودنت را که جاودانه کنی
باران می بارد
کوچ از آنجا که تو نباشی
رهایی نمی خواهم
بودنت را که جاودانه کنی
باران می بارد
من قصه باران را می دانم
من ازپی یک آوارگی مدام به اینجا رسیده ام که شاید اگر فصل کوچ تمام شد، جاودانه شوم
0 جاودانه های شما:
ارسال يک نظر