ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۱۶, دوشنبه

ما خیلی چیزا نیستیم

فيلم من سالوادور نيستم رو تازه ديدم. با توجه به حرفهايي كه راجع به فيلم شنيده بودم و تيزر تلويزيوني و عكس هاي پاره شده پوسترش كه به خاطر حضور بازيگر زن برزيليش بود، فكر مي كردم كه پرفروش شدنش استفاده از نقطه ضعف هميشگي جامعه ما در مقابل ارتباط زن و مرد و تصويري كردن اين موضوعه.همينطور فكر كرده بودم، حضور عطاران باعث شده كه اين فيلم دومين فيلم پرفروش سال بشه!
اما واقعيت اينه كه وقتي فيلم تموم شد، حس كردم چندنفر يه سفر تفريحي رفتن و حين سفر خواستن يه كاري هم كرده باشن و بنابراين، اين فيلمو ساختن.فيلم نه خنده داره نه داستان درستي داره نه بازيگرا خوب بازي مي كنن نه... .
ياد اخراجيها و پرفروش شدنش افتادم.شوخي هاي توي فيلم به همون لوسيه.همون اندازه  ديالوگها دم دستيه، كارگردان تقريبن گفته عطاران هركاري خواست بكنه و بقيه هم ببينم عطاران چه مي كنه جوابشو بدن... و البته صد رحمت به بازيهاي بازيگران اخراجيها!
همه اين حرفا به كنار.اينكه اين فيلم خوبه يا بده يا كارگردانش چه كرده مهم نيست.مهم پرفروش شدن چنين فيلميه!ما همينيم.آدمهاي اخراجيها و پاشايي.ما آدمهايي هستيم با سليقه سطح پايين.آدمهايي هستيم كه از تازه كارهاي با استعداد حمايت نميكنيم، اما به تازه به دوران رسيده هاي بي استعداد چنان بال و پري ميدهيم كه ديگه پايين نميان و از همون بالا يه حالي به لباس شخصيت اجتماعيمون ميدن.

وقتي اخراجيها پرفروش شد، عده اي گفتن به شکل گروهي بليت خريدن، خوداشون و همفكراشون سالنها رو پر كردن، فيلم حمايت شده و ... .فکر نمیکنم اینطور بوده باشد؛ سالوادور را خودمان پرفروش کردیم مثل اخراجیها.ما همینیم همانطور که خیلی چیزها نیستیم!

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۸, جمعه

ديو بر لب


غريبانه مى شود 
صحبت دل،
چون به فرياد ميرسد.
ولب،
اين بازيگر بوسه
گاه نقش ديو ميزند
بر آن فرياد.
و حرف دل،
گم مى شود 
در هياهوى نقش و رنگ؛
اى كاش اهل دل
از صحبتشان پيدا بود.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۲۳, پنجشنبه

رفت سنجانی



به  قول عزیزی یه حلقه مفقوده در فرهنگ ما هست که واکنش های اجتماعی مون رو ناقص و مضحک میکنه؛میریم ابروشو درست کنیم چشمشو کور میکنیم. میریم که از زیر فشار روحی همگانی موضوعی خارج بشیم اما چنان مضحک و قابل پیش بینی عمل میکنیم که برنامه ریزیهای دراز مدت بر اساس عملکردمون آسون میشه. شبکه های اجتماعی رو این روزها ببینید، پر از واکنش آدمهایی است که شناختشون از سیاست وسیاست ورزی در حد فندقه.همونطوری که در مورد زندگی شخصی آدمها جوگیر میشیم و هزار افسانه میسازیم به همون نسبت هم  برای جوگیری بی منطق و حتی در مواردی برعکس مشاهدات عینی مون در مشارکت های اجتماعی پیشقدمیم. قضیه دیگه ضعف حافظه تاریخی نیست، ما مشکوک به آلزایمر هستیم.دیگه از این کوتاه مدت تر؟

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۲۱, سه‌شنبه

از زندگى بپرسيم


-مرگ چيه؟
-بدترين اتفاقى كه ميتونه در مورد اين سوال بيفته اينه كه بهش جواب بديم.


ديالوگى از نمايش عذرخواهى از آقاى امانوئل



گاهى با يك ديالوگ از يك نمايش ميشه پايه همه اون چيزايى رو كه زندگى رو تلخ ميكنه يا ما رو به اوج خرافات ميبره و راه رو براى سو استفاده از ما باز ميكنه پيدا كرد. از زمانى كه خواستيم به چيستى مرگ دست پيدا كنيم، آدمهايى رو روى زمين تربيت كرديم كه كنترل زندگيمون رو براى مرگ و بعد از اون در دست گرفتن.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۱۳, شنبه

و تو چه ميداني كه چيست


آنروز كه ميفهمي در مواردي از زندگي، هيچ چيزي مثل همنشيني با يك مرد صبور و بي ادعا كه از قضاي روزگار پدرت هم هست، آرامت نمي كند.اگر داريد قدر بدانيد.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۹, سه‌شنبه

بي مسئوليت هاي مدني 1

چند وقتي است كه در بحث هاي اجتماعي-سياسي اي كه با دوستان و نزديكان پيش مي آيد و اغلب در آنها حرف از رفتارهاي نامناسب فرهنگي، تصميمات اجتماعي نامناسب يا انتقاد از سياست هاي دولتي است، قبل از تبديل بحث به غرولندهاي بيفايده، اعلام مي كنم كه همين «ما» ها، خودٍ خودمان، در همه اين ناهنجاريها شريكيم .چيزي غير از خودمان را نبايد به زور در اين آينه تصويرسازي كنيم.نياز به تغيير در اين تفكر هست كه :چون «ما» دردي را از جامعه درك كرديم، در دردمند كردن آن بيگناهيم؛ آنچه دور و برمان ميگذرد دست كم ناشي ازبي تفاوتي ما نسبت به مشكلات پيراموني مان مي تواند باشد و در بدترين حالت به واكنشهاي اشتباه و تحليل هاي نادرست مان برمي گردد. اين تصوير سازي غلط در آينه جامعه، به خصوص در زمان انتخابات خودش را نشان ميدهد.نقش راست نماي آينه چنان گاهي مشمئز كننده است كه انتخابات وسيله اي ميشود براي دل خوش كنك تغيير با تمرين دموكراسي. تصوير انگشت هاي رنگي با چشم اندازي مثبت و البته مبهم و بدون تحليل از آينده و بدون ديدن چهره واقعي صاحب انگشت به عنوان عضوي ازجامعه مدني، مانع ديدن بازتاب واقعي آينه جامعه در لحظه ها مان مي شود. ديروز يكي از آن نقشهاي راست نماي آينه را در پارك چيتگر ديدم.مادر نگراني سراغ پسر نه ساله اش را از من مي گرفت كه تازه از پيست دوچرخه سواري بيرون آمده بودم.يادم نيامد چنين كسي را در مسير پيست ديده باشم.پدر پسرك پيست سرعت را گشته بود و رفته بود كه از پيست استقامت خبر بگيرد. به مادر نگران پيشنهاد دادم كه به گشتي هاي موتورسوار پيست خبر بدهد كه نشاني از پسرك پيدا كنند.تاريكي هوا و مسير طولاني پيست من را هم نگران كرده بود. مادر مضطرب گفت كه به يكي از گشتي ها ي در حال گشت زني پيست موضوع را گفته و طرف جواب داده:«بنزين ندارم ، نميتونم! اگر پول بنزينمو ميدي برم!!» فاجعه اين نيست كه گشت موتورسوار به وظيفه ذاتي اش عمل نمي كند و در قبال انجام وظيفه اي كه بخاطرش استخدام شده از مردم طلب پول مي كند؛ حتي فاجعه اين نيست كه باك موتورش با احتساب ظرفيت ذخيره، پرِ پرش 10 ليتر بنزين جا مي گيرد؛ فاجعه آنجاست كه همشهري ما دلش به خاطر خطراتي كه يك پسر بچه 9 ساله را در پارك جنگلي بزرگ و تاريك تهديد مي كند، نمي لرزد و تحت تاثير مادري كه كاسه ي چه كنمش را پيشش دراز كرده قرار نمي گيرد كه هيچ ، او را به شكل فرصتي براي كاسبي مي بيند! اين برخوردها، تجربه هاي اجتماعي جديدي هستند كه نماد بي مسئوليتي مدني اند و متاسفانه در حال گسترش. آيا ميتوان ريسك تمرين دموكراسي روي اين موتور سوار را پذيرفت؟

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

ترديد...

...
من دچار شک هستم. نکند همه چیز تنها یک سراب باشد و چیزی وجود نداشته باشد؟ در آن صورت بدون شک برای موکت کاری خانه پول زیادی داده ام. کاش خدا نشانه ای شفاف به من نشان می داد. مثلا حسابی پر پول در یک بانک سوییسی.
...
وودي آلن/دفاع از ديوانگي

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۱۸, دوشنبه

شب در طلوع خورشيد مخفي مي شود

سر زده ام از خودم،

غروبي ام كه طعم طلوع را

از شبنم سحري،

در نگاه يك پنجره ي باز

چشيده باشد.

پلك مهتاب،

خواب خورشيد را

براي نازكي يك بركه

تعبيركرده ؛

چشمه اي در راه است،

دل به سرودش بسته ام؛

آوازه خوان مي آيد،

مي آيد...

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۱۷, یکشنبه

سوراخ ذهن

معني واژه ها تغيير مي كنند، شايد هم عميق تر مي شوند. اين عمق تازه يافته نه در واژه كه در ذهن سوراخي درست مي كند كه كاربردي دوگانه دارد.ميتواند سرريز ذهن براي اضافاتش باشد و يا در ورودي براي كاربري هاي جديد. نيازي به جراحي نيست، با اين سوراخ بايد زندگي كرد.


ه‍.ش. ۱۳۹۵ اردیبهشت ۳, جمعه

روز پدر در چهل سالگى


صحنه اول
هماهنگ كرده ام. قرار است باربند دوچرخه اى راكه استفاده نمى كند از او بگيرم.اولين بار است در خانه ى جديد سراغش مى روم؛ زمانى بچه محل بوديم ، زمان جوانى پدرهامان. طبقه و شماره زنگ را دم در با موبايل مى پرسم. در باز مى شود، فاصله اش كم است ، پله ها را تا نيمه آمده و من تقريبن وسط پاركينگم. يكسره ازمحل كارم آمده ام و هنوز لباس رسمى به تن دارم. توقف محسوسى در پله ها مى كند، دستش روى نرده ثابت مى ماند؛ اين حالتش چند ثانيه اى بيشتر طول نمى كشد؛ قيافه پرسشگرانه ام در برابر اين وقفه در برخوردمان، كافى است كه توضيح بدهد:
«يه لحظه فكر كردم باباته داره از در مياد تو، خدا رحمتش كنه، تو رو كمتر با كت و شلوار ديدم»

صحنه دوم

موج تلگرام همه گير شده؛ حالا اگر همه ى همه هم نباشند، دور وبر من را كه گرفته است.قرار اين بوده كه عكس پدرها جايگزين عكسهاى كاربرى تلگرام شود.دليلى غير از اينكه موج سوارى اجبارى دوست ندارم، براى عدم تن دادن به اينكار ندارم. عوض كرده ام عكسم را. با عكس آخرين عيدش و ژستى كه دوست داشت.در گروهى كه بچه هاى راهنمايى و دبيرستان در آن هم را پيدا كرده ايم، براى خوش تيپى پدرهايشان از ته قلب زبان ميريزم. چشمم به عكس كاربرى اش ميفتد. بعد از دبيرستان، هم دانشگاهى هم بوديم و بچه ى يك خيابان اصلى. عكس دونفره پدر و مادرش را گذاشته. ياد روزهايى ميفتم كه پدرش با وانت مزدا ١٦٠٠ مى رساندمان.براى اينكه ديرمان نشود دستش يكسره روى بوق بود! اينقدر بوق ميزد كه كلمه اى از حرفهاو يادآوريهايش را نمى شنيديم.حال پدرش را پرسيدم.گفت هنوز هم اگر پشت فرمان بشيند يكسره بوق مى زند و گفت كه عكس كاربرى ام را ديشب با مادر و خواهرهايش ديده اند:
«ديشب ياد بابات بوديم، عجب مرد نازنينى بود. خدا رحمتش كنه»

صحنه سوم

يكى از بچه هاى دانشگاه را بعد از مدتها پيدا كرده ام.تازه به يكى از گروههاى تلگرامى اضافه شده بود.از من بزرگتر است . از دانشجو هايى بود كه بعد از جبهه رفتن و برگشتن دانشگاه قبول شده بودند.دوست شده بوديم، از همان وقتها قيافه اش شبيه يك مرد كامل بود.عكس بابا را در تلگرامم ديد و برايم تايپ كرد:

« ...
  • يادته اومدم دم خونه تون واسه جزوه؟
  • اره
  • تا وقتى خدافظى كنم بابات تو قاب پنجره تون از بالا نگامون مى كرد
  • يادمه
  • هربار دزدكى نگا مى كردم، يه بار كامل سرمو بالا آوردم، منتظر بود انگار، سلام و عليكى كرديم . از ترسم سيگار تو دستمو دور اندخته بودم
  • اره، وقتى رفتى ازم پرسيد ازت خيلى بزرگتر به نظر ميومد، كى بود؟ چرا نياورديش بالا؟بهش توضيح دادم و گفتم بچه خوبيه. گفت ازسلام و عليكش فهميدم اما بچه نيست.
  • روحش شاد آدم باحالى بود، مى فهميدم از همونجا هواتو داره»
صحنه چهارم

شش نفريم.در يك گروه تلگرامى كوچك از دوستان دوره دانشجويى. اين روزا در گروه عكس بازى و خاطره بازى داشتيم. عكس بابا روى تلگرامم هم بهانه اى براى بازيمان شد.يكى از بچه ها داشت از خاطره اى مى گفت كه شايد به خاطر هيجان اون روزها خودم چيز زيادى ازش به يادم نمونده بود:
«با پيكان سبز باباى امير داشتيم ميرفتيم بيرون، تابلو بود كه داريم ميريم سر قرار؛باباش دم در پاركينگ سرشو آورد لب شيشه ماشينو گفت زياد خودتونو تو دردسر نندازين ته همش يكيه»

بايد چهل سالم ميشد كه ميفهميدم چرا وقتهايى كه  از سر كلافگى يا حسرت مى گفتم :«حيف شد»، مى گفت:« اى بابا، باز گفت، حيف بابام بود كه مرد، حيف چيه پسر!»