جاودانگي

Saturday, May 10, 2008

امسال ششم ارديبهشت جمعه بود.پنج شنبه اش براي سالگرد درگذشت بابا روز خوبي بود.تصميم گرفتيم از شب قبلش بريم سمنان.اما نشد.طوري حركت كرديم كه بعداز ظهر ،دو ساعتي مونده به غروب به مزارش برسيم.آخه رسم سمنان بعدازظهر پنج شنبه رفتن به امامزاده هايا مزارآشناهاست.ظهرهمون روز هم مامان آش پخته بود و كل درو همسايه و هم كوچه اي هاش رو هم با آش خيرات داده بود.يكي از خواهرام حسابي حالش بهم خورده بود و مامان كه فكرشم نمي كرد اينطور دست تنها بمونه،حسابي خسته و كلافه بود.حالا سر اين تاريخ هم كه مي شه چقدر يادآوري خاطرات و اينا براش آزار دهنده است بماند.دو تا ماشين بوديم.تو راه يه پرايده شروع كرد اذيت كردن.ازش جلو زدم البته با يه كم ويراژ.اومد تو اتوبان جلوم ترمز زدوشروع كرد بدو بيراه گفتن.از دستش خلاص شدم و تو پمپ بنزين جاده داشتم پول بنزين و حساب مي كردم ماشين پشتي كه مسافركش لاتي هم بود دراومد كه "اي بابا داري با خودت بازي مي كني!يالا ديگه"جلوي همراهام كه تو ماشين بودم اين حرفش خيلي يهم برخورد.يه كم درگيرلفظي شديم كه بخير گذشت.رسيديم سر مزار و تقريبا همه اقوام پدري و مادري هم اومده بودن.بزرگداشت خوبي بود.شب خونه دائيم خواهر كوچيكم از سه تا پله بشدت خورد زمين.صداش ب حدي بود كه همه از همه جاي خونه دراندردشت دائيم،اومدن لب پله ها ك ببينن چي شده!هيچوقت كارش نبود از اين چيزا گريه كنه اما نشست يه دل سير از درد گريه كرد.اما خدا رو شكر كوفتگي عضلاني بود.آخر شب احساس كردم تب كردم.سريه موضوع بيخودم با شوهر خواهرم داشت بحثم مي شد كه زود سرو تهشو هم آوردم.جمعه صبح از خواب كه پا شدم ديدم تب ديشب بيخود نبوده چون همه گوش و حلق و بيني ام گرفته بود و باز حسابي سرو كله ام بهم ريخته بود.تا بعدازظهر دوام آوردم اما ديدم نمي ذارن بشينم.بزور بزور رفتيم دكتروباز آموكسي كلاو...اولين دوز دارو رو خوردم و راه افتاديم كه برگرديم.بي دردسر و سريع رسيديم تهران.اولين باري بود كه خدا خدا مي كردم زودتر برسيم تهران.رسيديم افسريه انگار تبم كمتر شد.چه حكمتي بود نميدونم اما اگر سالگرد بابا نبود از همون نيمه راه برمي گشتم.خدا رحمتش كنه

حراج

«آقا!وجود پاک مراچندمی خری!؟»
«به به!چه چشم نازو قشنگی!چه دختری »

چرخی بزن،ببینمت آیامناسبی؟
یا نه شبیه کولی دیروز!،لاغری

اسمت چه بود ؟ اهل کجایی ؟ ندیدمت-
دختر ، هراس ، دلهره : «ها ؟ چی ؟ بله ! ... پری
اهل حدود چند خیابان عقب ترم»
« نزدیک نانوایی سنگک ؟»... - « نه! بربری »

چیزی به مرگ دامن پاکش نمانده بود
زیر نگاه هرزه یک مرد مشتری

« کمتر حساب کن!» ... وَ موبایلش : « الو ! بله »-
« امشب بیا به خانهء آقای اکبری »-

« زن هم مصیبت است ! بله ! چشم ! آمدم هی گفت مادرم که چرا زن! نمی بری »

از خیر او گذشت و فقط گفت:حیف شد،امشب بروسراغ خریداردیگری

دختر به فکر نان شبش بود و داد زد
« حتی مرا به قیمت کمتر نمی خری...! ؟»


مهدیه حسینیان رستمی

Sunday, April 20, 2008

دانشجوي فني بودن يه خوبيهايي داره كه هنوز هم به هيچ چيز ديگه ترجيحش نميدم.اما سير مطالعاتي فني ها اغلب به دليل حجم درسها يا تجربيات انباشته شده طي تمام دوران، اجبارا به همون مطالب فني و گاهي علمي و عملي وابسته به يه رشته خاص محدود ميشه و معمولا بچه هايي كه قبل از ورود به دانشگاه پي موضوعي رو گرفتند و توي زمينه خاصي اقلا تا نصفه راه رو رفتن مي تونن تا حدي اون موضوع رو كناررشته اصليشون دنبال كنن و در غير اين صورت معمولا درسهاي فني روبا رمانها و كتابهاي اغلب داستاني و گاهي فلسفي وفيلمهاي مشهور عالم تصوير با همون موضوعات، تلطيف ميكنن.واي به حال روزي كه يكيشون سر از عشق و عرفان در بياره كه واويلا.از خط فني خارج ميشه معمولا.شعر و موسيقي جاي خاص خودشو پيش اين آدما داره اما علوم انساني پايه،همونهايي كه بعدها، سالها بعد از دوران خوش دانشجويي و درمسير شيبداررقابتهاي موجود در جامعه،بشدت آدمها بهش احتياج پيدا مي كنن،جاشون تو اين مطالعات وتجربيات خاليه.يادمه تو دوران اوج جنگ بين چپ و راست اصطلاحاتي مثل "اصل بر برائت"و"هرمنوتيك"و"قرائت شخصي از..."خيلي مطرح بود.اينا همه يه پايه علمي اش تو علوم انساني است و يه پايه اش تو وجود تك تك آدما.اينه كه تازه بعداز اينهمه خوندن و خوندن ميبيني خيلي چيزهاست كه بايد بخوني و خيلي چيزهاست كه دوست داري بخوني و بدوني و درباره شون روي وجود خودت استدلال كني و روي روح انساني خودت و جامعه اي كه درش هستي تست كني

نوشتن

گاهي خيلي سخته كه بنويسم
نميدونم از چي و كي بنويسم
نميدونم از كجاوچه جوري بنويسم
ميدونم كي بنويسم
اما انگار فقط زمانه ،كه اين وسط مهم نيست
چون هروقتي باشه من گذرزمان رو حس مي كنم اما ...بقيه چيزا!؟
نميدونم از اول بفكر آخرش باشم
يا آخرسر اولش رو اصلاح كنم
آخه من كه نويسنده نيستم
من فقط سعي مي كنم يه كودك عاشق باشم
نوشتن هم برام كودكي كردنه
مثل عشق به يه بازي قشنگ
كاش بدونم وبتونم

Saturday, April 19, 2008

از كنفسيوس

در كشوري كه به نيكي اداره مي شودفقر،مايه شرمساريست و در كشوري كه بدرستي اداره نشود ثروتمند بودن موجب شرمندگي است

Tuesday, April 15, 2008

اي كاش كاميوني


سيرك ايراني ايتاليايي

اززمان بچگيم اسم خليل عقاب روبعنوان تنها مرد سيركي ايران مي شنيدم وهميشه دوست داشتم ببينمش.اما از اونجائي كه اسمش مترادف با معركه گيري سنتي، سنگ شكني رو سينه ، كشيدن ماشين با دندون وخوابيدن و رد شدن اتوبوس از روي بدنش و ...بود خيلي به تبليغات سيركي كه راه مي انداخت دقت نمي كردم .جالب اينكه هميشه هم تبليغاتش رو مي ديدم اما امسال (دراصل پارسال)يكبارم تبليغاتش رو نه ديده بودم نه از كسي شنيده بودم .تا اينكه تو يه مهموني يكي از آشنا ها كه رو حرفش حساب مي كنم توصيه كرد بريم سيركش رو كه با همكاري يكي از سيركهاي ايتاليايي برگزار مي شه ببينيم .براي اولين بار بود كه سيرك رفتم .جالب بود.محوطه برپايي سيرك عين اون چيزي كه تو فيلمهاست با همون ارابه ها وكانتينرهاي چوبي رنگارنگ و نقاشي شده و تقريبا همه چي چوبي.سعي كرده بودن حال و هواي سيرك سنتي اروپايي رو بطور كامل ايجاد كنن.محوطه اجراي سيرك كوچيك بود اما خوب براي من سيرك نديده خيلي فرق نمي كرد.يه كم مار بازي،شير و ببر مست و ملنگ ،يه كم بند بازي اسلامي (آخه بندباززن فرانسوي چنان لباس گل و گشادي پوشيده بود و چنان رو گرفته بود كه اگر فشار جريان هوا رو لباساش نبود اصلا نمي تونستي تشخيص بدي كه طرف زنه)يه كم آهنگ قرش بده ولوس بازي مجري سيرك كه مي گفت ازمجري هاي تلويزيون هم هست،از برنامه هاشون بود.دلقك ها كه دو تا كوتوله با مزه بودن هم، جالب بودن.نكته خيلي جالبش حضور خود خليل عقاب بود با هشتاد و شش سال سن، كه ضمن شمردن افتخارات سنتي گذشته اش گفت كه سيرك ايتاليايي به احترام واعتبار اونه كه اينجاست و در ضمن از نبود فيل تو سيرك عذر خواهي كرد! چون ظاهرا فيل نگون بخت سيرك تو مرز ايران تب كرده بوده و همونجا هم تموم كرده وضرراز بين رفتنش روهم طرف ايراني پرداخت كرده.رويهم رفته براي اينكه بدونم سيرك سنتي چيه و از نزديك ببينم، تجربه خوبي بود

Monday, April 14, 2008

از دوستي كه مي خواست نقطه هاي دوست را كامل كند

خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني
تنها اين نيست كه در خفا دست دردست ديگري بگذاري
بزرگترين خيانت دروغين دوست داشتن است...ا
از يك دوست كه مي گفت اين ترجمه اي ازشعر شكسپيراست

Sunday, April 06, 2008

تهران و تعطيلات عيد

در طول مدت تعطيلات عيد،تهران يكي از قشنگترين وخوش آب و هوا ترين شهرهاست.درسته كه موندن تو تهران جاي هيچ مسافرتي رو نمي گيره اما اگر آدم مجبور بود تو تهران بمونه ،اين روزا، هم ميشه خوش گذروند و هم از وقت بخوبي استفاده كرد.نه ترافيكي هست كه بابت يه مسير بيست دقيقه اي دو ساعت پس و پيش در درنظر بگيري ونه شلوغي و دود و دمي كه تو خونه موندن رو به سردردوخستگي چرخيدن تو خيابون ترجيح بدي.تازه اون موقع مي فهمي كه يه جاهايي هم هست كه تو تهران نرفتي نديدي.يعني اگرهم مي دونستي حال رفتن نداشتي.اگر هم حال داشتي وقتش نبوده.حتي اتوبوس سواري تو خطهايي از شركت واحد كه در حالت عادي دقيقا مثل چرخ گوشت عمل مي كنن، تو اين تعطيلات كيف داره.جالب اينكه حتي آدمايي كه سر چهارراهها گل و دستمال كاغذي وفال حافظ و...ميفروشندتو عيد فرق مي كنن.روز چهارشنبه هفته پيش پشت چراغ قرمزپل مديريت يكي از همين فروشنده ها كه اصلا يادم هم نيست چي مي فروخت داشت ميومد سمت ماشين.من هميشه يه جوابي به اين فروشنده ها ميدم.زمستونا با اشاره و لال بازي وتابستونا حتما اين زبون چند گرمي رو مي چرخونم و اقلا يه كلام مي گم ممنون يا نمي خام يا....بهرحال با اينكه خودم به اين اعتقادم كه بايد به عنوان يه رفتارحداقلي انساني يه جوابي به اين آدما داد،اما گاهي خودم گرفتار اين جواب دادن خودم ميشم و بقيه مسايل....خلاصه قبل از اينكه اين آقا به ماشين برسه دستمو بلند كردم وبه نشونه تشكر و امتناع از خريد سر تكون دادم.هنوز قيافه اش تو ذهنمه.با چنان خوشروئي وامتناني ناشي از دريافت اين پاسخ ،نگاهم كرد كه گفتم كاش نديد ازش خريد كرده بودم واز همونجا راهشو به سمت ماشين بعدي كج كرد

Tuesday, March 25, 2008

دوست


Friday, March 21, 2008

تبريك سال نو

باز آمد نوبهار.باشد كه در سايه سبز آن مهربانترين سال سلامت و بي غم و بلا در انتظارتان باشد.خداوندا مرا ياد ده كه ببخشم وبدانم كه وقت دعا دوست و دشمن معنا ندارد چرا كه رحمت تو بي پايان است.نوروز جاويدان باستاني مبارك باد

Tuesday, March 18, 2008

آخرين كله وپاچه سال

امروز ساعت شش صبح تو كله پاچه اي بوديم.همكارم لوگان گرفته.همون تندر نود.مي خواست شيريني بده پيشنهاد كله وپاچه دادم،بقيه هم موافق بودن.يادمه بابام مي گفت ما رسم جووني هامون اين بود كه تو هفته آخرسال ،آخرين كله وپاچه سال روبخوريم.خيلي كيف داد.يادم باشه اين كارو هر سال تكرار كنم

ايران-بانك-سيستم نرم افزاري-رئيس شعبه خانم-روزهاي آخرسال

مثل اغلب قريب به اتفاق ايرانيها وطبق اونچيزي كه تبديل به فرهنگ زندگي ما شده، منم دقيقه نودي كارام رو انجام ميدم.اما هرسال تو اين روزها از انجام كار بانكي پرهيز مي كنم.يعني هرطوريه سعي مي كنم از نزديكياي بانكم تو اين روزا رد نشم.امسال نشد.چون پولي كه من بايد تاآخر سال بحساب يه شركتي واريز مي كردم تا دقيقه نود يعني همين ديشب، به حسابم نيومده بود.حالا حساب شركتي كه گفتم بانك تجارته و پول من اومده به حساب ملي ام.صبح اول وقت اومدم شركت كه از بانك داخلي مون احتمالا پول بگيرم.كه گفت از سه ميليوني كه ميخواي صد تومنشو! پول دارم بدم، بقيشم ايران چك ببر.داشتم مي گفتم كه خوب چاره چيه بده،كه پريد تو حرفم ،كه اگر بحساب مي ريزي چك رمزدار ببر كه ما هم كمتر اذيت شيم.كاش لال شده بودم البته لال كه نه. چون بايد مي گفتم نه، كه نگفتم.رفتم بانك تجارت شعبه سرو تو ميدون سرو سعادت آباد.چك رمزدار تو دستم بودو فكر كردم داره كارها خوب پيش ميره.ساعت هشت بودكه از اين نوبت ده مكانيزه يه شماره گرفتم و چون هفتادونه نفر جلوتر از من بودن،برگشتم تو ماشين تا كارايي رو كه آورده بودم انجام بدم.ساعت حدود ده بود.شماره دويست و چهل وهشت رو اعلام كرده بود.من نفر دويست و پنجاه و چهارم بودم.گارد گرفته بودم كه كم كم برم سمت باجه.ديدم يه صدايي با تن زير،در حالي كه از هيجانات روحي صاحب صدا، گوشخراش شده بود هي داد مي زنه همكارا همه سيستمهارو ببندين واز محيط نرم افزاري بياين بيرون.پرسيديم چي شده؟خانم معاون شعبه كه جاي خواهري خوش صورت و خوش اخلاق بود با رشادت تمام گفت با يه اشتباهي كه من كردم تمام اطلاعات ثبت شده در حسابهاي كارهاي امروز صبح،حذف شد.همكارا بايد سند جديد بزنن تا بتونيم دوباره سيستمو بياريم بالا.گفتيم چقدر طول مي كشه؟گفت معلوم نيست.گفتيم آخه روز آخر سال اين چه اشتباهي بود؟گفت حالا كه شده هرچي بيشتر به شما پاسخگو باشم ديرتر كار راه ميفته!!!تو اين مدت به دوتا از باجه نشينها چك رو نشون دادم و گفتم اينو خارج از سيستم نميشه انجام داد؟هردو نديد گفتن نه منتظر باشين.ساعت يازده ونيم بود كه سيستمها رو آوردن بالا و كارشروع شد.زود نوبتم شد.چك رو نشون دادم. تا گرفت گفت: اي بابا آقا اين كه اصلا صف ايستادن نمي خواست!!واي كفرم دراومده بود.تا اون موقع چيزي كه نگفته بودم هيچ، يه خانم نسبتا جووني رو هم كه احتمالا از تهيه كننده هاي راديو يا تلويزيون بود(چون دائم با موبايلش حرف ميزدو كلماتي مثل پخش و گزارش وآنتن و..اينا ازمكالماتش شنيده مي شد) كلي دلداري دادم وآرومش كردم.آخه اصرار داشت اين بانك، چون هم رئيسش و هم معاونش خانم هستند ،اين اتفاقات ميفته وبلند بلند سعي داشت مجبورشون كنه برن خونه آشپزي عيدشونو بكنن!! خلاصه فيلمي بود.گفتم خوب حالا كه ايستادم پس سريع انجام بده برم.يه نگاه خريدارانه ديگه به چك كرد و تير خلاص رو زد.گفت: چون حساب شركت طرف حساب شما، فراگير نيست بايد بري اصل شعبه!!حالا شعبه اصلي كجاست؟خاني آباد.رفتم پيش رئيس بزرگ.خانم متشخص با پرستيژ اما بشدت وارفته اي بود.با آرامشي كه از خودم بعيد مي دونستم شكايت كردم،اما نشد كه بشه.يه پيك موتوري گرفتم و فرستادم شعبه خاني آباد.منتظرم فيش روبياره

Saturday, March 15, 2008

سه نقطه

اي ازعشق بجاي همه ...هاي زندگي...

Wednesday, March 12, 2008

خوش بحال روزگار


مي رسد نرم نرمك بهار



چهارشنبه سوري مبارك

فقط همين امشب فرض كنيم كه زن و شوهر هستيم

:-)واقعيتيه نه

Tuesday, March 11, 2008

باسن بزرگ هم گاهي سرنوشت آدم رو عوض مي كنه

خيلي جالب بود

احساس مطلق شرم و خشم

نمي تونستم بي خيال از كنارش بگذرم.كاش اصلا نديده بودم اما حالا كه ديدم فكر كنم وظيفه ام باشه كه منم دين خودمو ادا كنم.نميدونم اين مطلب جعلي و دروغه يا حقيقت داره، اما عقل حكم مي كنه اگر گندابي اين چنين متعفن وجود داشته باشه،بهر نحوي جلوش گرفته بشه.الان يكي از بدترين حالات روحي تو زندگي رو دارم تجربه مي كنم.هرچه كردم قدرت گذاشتن اصل عكسهارو در خودم نديدم.از شدت انزجار. اما لينك شو حتما ببينين و شما هم در هرجا شد لينك بدين تا بالاخره يه نفر كه از دستش كاري بر مياد اين سايت و آدماشو بشناسه و در اين باصطلاح كاسبي كثيف رو ببنده.شرم بر اين انسانها وشرم بر ما كه چنين دنيايي ساختيمhttp://www.offstage.blogfa.com/post-46.aspx

http://www.cantcatchme.co.uk/اگر عكسها باز نشد از اين فيلتر شكن استفاده كنيد

امروز حدود هشت و نيم رسيدم شركت.هردو مسئول دفتر و منشي مون نبودند.مرخصي هستند.به مديرمون كه همكار سابق خودم تو قسمت قبلي كه كار مي كرديم هم، هست،گفتم يه جايگزين بگير،حتي اگر براي يه روز.تماس تلفني و مراجعه براي اين دو نفر اينجا زياده.پشت گوش انداخت.ظاهرا آقا امروز خودش زود اومده بوده وبا در بسته و اتاقهاي خالي روبرو شده و چند تا تلفن هم مجبور شده بوده كه جواب بده.تا من رسيدم اول خنده خنده وبعد يه كم جدي موضوع رو كشيد به دير و زود اومدن واز اين اراجيف.اول زياد رو نشون ندادم و چيزي نگفتم كه موضوع كش نياد اما ديدم داره حسابي داد سخن ميده ومنتظر جواب منه.گفتم وقتي تا هشت شب اينجا مي مونم،فرداش خوب يه كم ديرتر ميام.ديدم وقيحانه تر اعتراض كرد.منم يادآوريش كردم كه زمان همكاري قبلي مون، با مدير وقت، سر همين موضوعات مسخره درگير بودي و اونموقع مي گفتي مهم كارٍ كه نبايد زمين بمونه .حالا چي شده اين همه تغييرتفكر!!گفت نه.بايد نظم و ...ديدم داره چرت و پرت ميگه بيخيال شدم ويه كلام ديگه حرف نزدم.خودش يه كم گفت وخداروشكر كار عجله اي پيش اومد براش،رفت.بايد يكسري تصميمات خوبي بگيرم

Monday, March 10, 2008

به بهانه داشتن سهمي دريادآوري روز جهاني زن

مرغ در تبریز نایاب شد!انجمن دفاع از حقوق مرغ‌ها اعلام کرد،تا وقتی برابری جنیستی برقرار نشود،و تعداد مرغ‌هاوخروس‌های اعزامی به کشتارگاه‌ها مساوی نشود، از ران و سینه مرغ، هیچ خبری نیست و کسی تخم مارا هم نمی‌تواند بخورد! از وبلاگ نيك آهنگ

Wednesday, March 05, 2008

معصوميت يك شيطنت قشنگ

ازسايت

خيلي وقتها موضوع اصلي فراموش مي شود

خانمي طوطي اي خريد،اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند.او به صاحب مغازه گفت :اين پرنده صحبت نمي كند.صاحب مغازه پرسيد: آيا در قفسش آينه اي هست ؟طوطيها عاشق آينه هستند،آنها تصويرشان را در آينه مي بينند و شروع به صحبت مي كنند.آن خانم يك آينه خريد و رفت.روز بعد باز آن خانم برگشت،طوطي هنوز صحبت نمي كرد.صاحب مغازه پرسيد:نردبان چه؟آيا در قفسش نردباني هست؟طوطيها عاشق نردبان هستند.آن خانم يك نردبان خريد و رفت.اما روز بعد باز هم آن خانم آمد.صاحب مغازه گفت:آيا طوطي شمادرقفسش تاب دارد؟ نه؟!خوب مشكل همين است.به محض اينكه شروع به تاب خوردن كند،حرف زدنش تحسين همه رابرمي انگيزد.آن خانم با بي ميلي يك تاب خريد و رفت.وقتي آن خانم روز بعد وارد مغازه شد،چهره اش كاملاً تغيير كرده بود.او گفت: طوطي مرد.صاحب مغازه شوكه شد و پرسيد:واقعا متاسفم،آيا او يك كلمه هم حرف نزد؟ آن خانم پاسخ داد:چرا!درست قبل ازمردنش با صدايي ضعيف از من پرسيد كه آيا در آن مغازه،غذايي براي طوطي ها نمي فروختند؟
118از

Wednesday, February 20, 2008

تفكرخلاقانه

يك شركت بزرگ قصد استخدام يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه يك پرسش داشت. پرسش اين بود
شما در يك شب طوفاني در حال رانندگي هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس مي‌گذريد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما مي‌توانيد تنها يكي از اين سه نفر را سوار كنيد. كدام را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را شرح دهيد.پيش از اينكه ادامه مطلب را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد
















قاعدتاً اين آزمون نمي‌تواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خودش را دارد.پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد.شما بايد پزشك را سوار كنيد. زيرا قبلاً جان شما را نجات داده است.اين فرصتي است كه مي‌توانيد جبران كنيد. اما شايد هم بتوانيد بعداً جبران كنيد.شما بايد شخص مورد علاقه‌تان را سوار كنيد زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد مثل او را پيدا كنيد.از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، شخصي كه استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود:سوئيچ ماشين را به پزشك مي‌دهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه همسر روياهايم منتظر اتوبوس مي‌مانيم

همه مي‌پذيرند كه پاسخ فوق بهترين پاسخ است، اما هيچكس در ابتدا به اين پاسخ فكر نمي‌كند. چرا؟
زيرا ما هرگز نمي‌خواهيم داشته‌ها و مزيت‌هاي خود را (ماشين) از دست بدهيم.اگر قادر باشيم خودخواهي‌ها، محدوديت ها و مزيت‌هاي خود را از خود دور كرده يا ببخشيم گاهي اوقات مي‌توانيم چيزهاي بهتري به دست بياوريم.تحليل فوق را مي‌توانيم در يك چارچوب علمي‌تر نيز شرح دهيم: در انواع رويكردهاي تفكر، يكي از انواع تفكر خلاق، تفكر جانبي است كه در مقابل تفكر عمودي يا سنتي قرار مي‌گيرد.در تفكر سنتي، فرد عمدتاً از منطق، در چارچوب مفروضات و محدوديت‌هاي محيطي خود، استفاده مي‌كند و قادر نمي‌گردد از زواياي ديگر محيط و اوضاع اطراف خود را تحليل كند. تفكر جانبي سعي مي‌كند به افراد ياد دهد كه در تفكر و حل مسائل، سنت شكني كرده، مفروضات و محدوديت ها را كنار گذاشته، و از زواياي ديگري و با ابزاري به غير از منطق عددي و حسابي به مسائل نگاه كنند.در تحليل فوق اشاره شد اگر قادر باشيم مزيت‌هاي خود را ببخشيم مي‌توانيم چيزهاي بهتري به دست بياوريم.شايد خيلي از پاسخ‌دهندگان به اين پرسش، قلباً رضايت داشته باشند كه ماشين خود را ببخشند تا همسر روياهاي خود را به دست آورند. بنابراين چه چيزي باعث مي‌شود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه كنند. دليل آن اين است كه به صورت جانبي تفكر نمي‌كنند. يعني محدوديت ها و مفروضات معمول را كنار نمي‌گذارند. اكثريت شركت‌كنندگان خود را در اين چارچوب مي‌بينند كه بايد يك نفر را سوار كنند و از اين زاويه كه مي‌توانند خود راننده نبوده و بيرون ماشين باشند، درباره پاسخ فكر نكرده‌اند

Sunday, February 17, 2008

امنيت اخلاقي در استخر

يه هفته ودوروزه دوباره استخر رفتن وشنا رو شروع كردم.تا اواسط آذر منظم مي رفتيم.با چند تا از بروبچه هاي قديمي همدوره زمان دانشجويي،دوره منظمي شده بود.تا اينكه يكي از همپاهاي استخرماموريت پياپي خارج از تهران براش پيش اومد.هم بخاطر اون دوستمون و هم بخاطر سرما ديگه نرفتيم.من هم كه بي آب، دچار افسردگي حاد مزمن مي شم.با اين حال تا هفته پيش تحمل كردم.اول هفته پيش بود كه ديدم طاقتم ديگه داره سر مياد و بهيچوجه نميشه كه تن به آب ندم!يه استخرجديدو تميز.كيف كردم.البته معمولا تنها نمي رفتم استخر،اما اين بار كسي همپا نبود.تنها بودم وتلافي تمام هفته هاي نرفته رو يه جا در آوردم.از هفته قبل فقط جمعه نرفتم تو آب!ديروزم رفتم وسعي مي كنم كل اين هفته رو هم برم.آخيششششش.ديروزكه تازه يه نمه از خورگي ام نسبت به آب كاسته شده بود،رفتم تو نخ دروديوارو تابلوها و رختكن وكمدهاو....خدائيش غير از تميزي آب و محوطه اش،همه چيزاي ديگه اش هم، در حد خيلي خوب و تروتميزي بود.فقط معني يه تابلوي كوچولوي خوش خط رو، كه يه گوشه خروجي رختكن به سمت استخر زده بودند نفهميدم:تردد با مايو اسليپ در محوطه استخرو سونا ممنوع!!حفظ امنيت اخلاقي در استخر مردانه؟؟

Thursday, February 14, 2008

بخشي از كتاب بالهاي شكسته جبران خليل جبران

آنان كه به دنيا مي آيند و بي آنكه كسي را برنجانند از دنيا مي روند اندك اند.كم اند كساني كه ثروت فضيلتشان را افزوده وفضل ثروتشان را دو چندان كرده باشد....چه نادان اند آنان كه مي پندارند عشق ،پس از همزيستي طولاني و همراهي مستمر پديد مي آيد.حقيقت آنست كه عشق حقيقي،حاصل تفاهم روح است واين تفاهم،اگردر يك لحظه ايجاد نگردد،با گذر سالها ونسلها نيز بوجود نخواهد آمد

قدرت اندوه

هميشه بين شرقي ها و بخصوص در اين دو دهه گذشته در ايران اين بحث مطرح بوده كه چرا ما با اندوه و دردو حزن مانوس تريم تا با شادماني و سرور و جشن و جشنواره.چرا براي طرح اندوه دروني وحزن ناشي از دردمندي روح ،حتي مي توانيم هر روز وهر ماه و هر سال ابتكار جديدي ايجاد كنيم وسعي بر عالم گير كردنش داريم؛اماجشن ها همه گويي براي اولين بار است كه تجربه مي شوند واصولا نگران آمدن روزهائي هستيم كه مناسبت آنها بايد مارا شاد كند ويا بايد با پايكوبي ونشاط گرامي شان بداريم.داستانواره اي با نام بالهاي شكسته از جبران خليل جبران نويسنده لبناني مي خواندم؛در قسمتي از داستان چنين آورده بود

روح اندوهناك ودردمند،هرگاه با روح ديگري كه احساسي همانند او دارد پيوند يابد،به آرامشي ژرف مي رسد؛همچنان كه دو غريبه هموطن در جائي دوراز وطن خويش يكديگر را بيابند.دل هائي كه به رشته اندوه با هم پيوند يافته باشند را سرخوشي شادماني از يكديگر جدا نتواند كرد،كه رشته اندوه،بس محكمتر از پيوند حاصل از شادماني و سرور است

آيا از اين نوشته برداشتي چنين كه درد واندوه را بواسطه ايجاد پيوند ناگسستني ويا محكم تراز پيوند حاصل از شادماني، گرامي تر بداريم صحيح است؟وآيا همين برداشتها باعث نشده كه هرگاه غمي سنگين حس مي كنيم،بجا يا نا بجا،برخي استعدادها را در خود شكوفا يافته مي يابيم واصالت انسانيت خود را با آن پيوند مي دهيم؟

ما رابه توسري است كه كس،محرم آن نيست

گر سر برود، سر تو با كس نگشائيم

Labels:

Wednesday, February 13, 2008

گيجانه

چه جستجو مي كني
گيجي بعد از ترس؟
ترس از تنهايي
تنهايي تنهاهاي غريبه
اينگونه تو را ترسانده اند؟
فردا را گم كرده اي
چون ترس فردا را
فراري مي دهد
از عشق، از اميد
واز زندگي

Labels:

Tuesday, February 12, 2008

لذت مجردي

اگر از دوران مجرديت لذت نمي بري
ازدواج كن
آنوقت از دوران مجرديت لذت مي بري

Sunday, February 10, 2008

آخرين

در درونم فريادي است
از جنس نفس
كه چون برنيارم
مرا خواهد كشت
وچون عزم به برآوردنش كنم
گنه كار خواهم بود
چه كنم اين درد را
كه سر به آرامش ندارد؟
به كجا ميرود اين راه
به آخرين پناهگاه دروغ
يا آخرين پرچين راستي؟
هرچه هست آخرين است
اين را ميدانم

Labels:

Saturday, February 09, 2008

رابطه طولاني

يه ديالوگ خيلي قشنگ تو يه فيلمي كه ديشب مي ديدم بود:"براي ماندگاري يه رابطه طولاني بايد از افكارآرماني دست برداشت."يه حقيقت عيني كه تو هرزندگي مشترك به عنوان يك رابطه طولاني وجود داره اما قهرمان فيلم با آرمانهاش زندگي ميكرد.اينجوروقتها چه بايد كرد؟

Tuesday, February 05, 2008

گيج شدم

نميدونم اين گفته از كيه:"چه فكر كنيد مي توانيد و چه فكر كنيد نمي توانيد ،در هر صورت حق با شماست." من مي خوام اصلا فكر نكنم حقوقم پيشكش.:-(0

Monday, February 04, 2008

تاجرفلسفه دان لبناني

هفته پيش در جلسه اي شركت كردم كه سخنرانش يك دكتراي فلسفه لبناني بود بنام دكتر جلال محفوظ.البته ايشون در رشته مهندسي مكانيك در دانشگاه تهران تحصيل كرده و پس از بازگشت به لبنان تحصيلاتش رو در فلسفه ادامه داده بود.فارسي رو شيرين حرف مي زد‌‌ ومي گفت به ايران و زبان فارسي علاقه ويژه اي دارد.طبق معمول اين روزها، از جنگ سي وسه روزه لبنان و اسرائيل و سيد حسن نصراله با غرور و خوشحالي حرف ميزد.نكته اي كه تو صحبتش راجع به اون تاكيد داشت ،اين بود كه ايران بعد ازانتخاب احمدي نژاد به رياست جمهوري در دنيا مشهورترشده و از اونجايي كه خودش به عنوان يك تاجر!!در اروپا و آفريقامشغول به كارو گشت و گذار بود ،مشاهداتش رو، تو مناطقي كه سفر كرده بود، استناد اين ادعاش مي كرد.خيلي هم سعي كرد كه به اين شهرت بار مثبت بده .نزديكاي آخر سخنرانيش در حالي كه از هيجان ناشي از ابراز احساسات در بيان جملاتش صورت سفيدش سرخ سرخ شده بود نكته جالبي رو مطرح كرد:"چهل درصد از دينداران آمريكايي پروتستان هستند كه در بين مسيحيان ،معتقدان به اين مذهب به يهوديان مسيحي مشهورند.دليل اين نامگذاري اعتقاد مذهبي پروتستانها به اين موضوع است كه از نوادگان بخت النصر بابلي كسي برخواهد خواست و اسرائيل فعلي را با خاك يكسان خواهد كرد وپروتستانها وظيفه دارند چنين فردي را قبل از ارتكاب به اين عمل از بين ببرند واحمدي نژاد پس ازسخراني كه در آن از با خاك يكسان كردن اسرائيل صحبت كرد، فرداحتمالي مورد نظر پروتستانها شده است.ضمن اينكه حمله به عراق يا ايران پشتوانه مذهبي از ديد پروتستانها دارد زيرا بابل بخشي از ايران قديم بوده است"!!0

Wednesday, January 09, 2008

از عین القضات همدانی

جوانمردا چندان که توانی از مال وجاه واز قلم وزبان از هیچکس دریغ مدار که وقت آیدکه خواهی خیری کنی و نتوانی

Labels:

بوسه

داني اولين بوسه جهان چگونه کشف شد؟ در زمان هاي بسيار قديم زن و مردي پينه دوز يک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مرد دستهايش به کار بود، تکه نخي را با دندان کند، به زنش گفت بيا اين را از لب من بردار و بينداز. زن هم دست هايش به سوزن و وصله بود. آمد که نخ را از لب هاي مرد بردارد، ديد دستش بند است، گفت چکار کنم؟ ناچار با لب برداشت. شيرين بود. ادامه دادند
از سايت

Sunday, January 06, 2008

تكامل


چي مي خوري،كي هستي؟

اين نوشته رو از وبلاگ زهرا برداشتم كه هم وبلاگ خوندني و قشنگيه هم زود زود آپديت ميشه.در ضمن بستني خورها رو سبز كردم چون خودم از اين دسته ام و فكر مي كنم اين موضوع تا حدي در مورد من صدق مي كنه
به نوشته ميدل ايست آنلاين، كساني كه خوردن مرغ سرخ كرده را در منزل ترجيح مي دهند معلوم است به سنت هاي كهن احترام مي گذارند و به دنبال زندگي خانوادگي آرام هستند
اما كساني كه غذاهاي داغ و فلفلي دوست دارند آدم هاي عجول ، دقيق در كسب درآمد و مخالف از بين رفتن وقت هستند،اين اشخاص ترجيح مي دهند سيب زميني سرخ كرده، پنير و غذاهاي ساده و آماده بخورند
كساني كه دوست دارند قهوه بخورندعاشق مسلك و خودخواه هستند
كساني هم كه پيتزا مي خورند دوستان زيادي دارند و زياد به سفر مي روند
همبرگرخورها سعي مي كنند تصميمات حكيمانه بگيرند و اوقات فراغت خود را با دوستان بگذرانند
آن هايي كه دوست دارند غذاهاي چيني بخورند شخصيتي مرموز دارند و پنهان كار هستنددوست دارند به سفر بروند و به جاهاي عجيب غريب سرك بكشند
بستني خورها هم آدم هاي مهربان و آرام هستند كه شخصيت دوست داشتني در خانواده دارند
كيك خورها شخصيتي هنرمند و جذاب دارند كه بيشتر دنبال سرگرمي هاي مختلف هستند و دوست دارند كارهاي دستي مثل سوزن دوزي و حكاكي و گل دوزي انجام دهند

برف

از ديشب كه تو سعادت آباد برف شروع شد موقع برگشت به خونه مسير مثل آيينه بود و يكبار كه تا مرز تصادف پيش رفتم،خداروشكرراننده ماشين مقابل طوري رد كرد كه بخير گذشت.هرچي پدال ترمز رو فشار دادم و فرمونو چرخوندم نشد.عجيب سرخود و چموش شده بود اين ماشين بينوا!0


از سعادت آباد كه اومديم پايين ديگه خبري از برف نبود.همكارم مي خواست خانمش رو ببره دكتر.خودشم شديد سرما خورده.دخترشم هنوز تو نقاهت سرما خوردگي.ماشين رو دادم بهش كه به كاراش برسه فردا بياد دنبالم با هم بريم شركت.0


پنجشنبه سمنان بوديم.دعوت بوديم براي وليمه حاجي.يكي از عمو هام.صبح پنجشنبه بزور ماشينو از پاركينگ برف گرفته كشيدم بيرون وآماده بوديم و چسان فسان كرده نشستيم تو ماشين.از كوچه كه پيچيدم تو خيابون ديدم پنچره.خيابون پرآب،ماشينهاي گذري زياد،سرما،كفش و شلوار پلو خوري ...چه شود


رسيديم سمنان.جاده مه گرفته بود بعضي جاها چشم چشم رو نمي ديد اما برفي در كار نبود.طبق معمول رفتيم سر خاك بابا.خدا رحمتش كنه.مامان گفت يه خبري بگير كه عمو وزن عمو كجان.ديدم بهتره به پسرش زنگ بزنم.دم تالار مشغول خوش آمد گوئي بود.گفت بابا و مامان تو فرودگاه جده اند.شما تشريف بيارين!!0


هروقت خودش يا باباش خواب برف مي بينن بد دعوامون ميشه.ايندفعه هم شد.هنوز پامون به تهران نرسيده.خيلي اوضاع بديه


همكارم امروز قرار بود صبح بياد دنبالم .اومد.اما تو برف گير كرد.منم تا سر خيابونمون رفتم دنبالش.دور زديم رفتيم تو چمران.تا سعادت آباد اومديم .رسيديم شركت ،اما فكر كنم بايد برگشتني ماشين رو بذاريم و با سرويسا برگرديم خونه

Wednesday, December 19, 2007

شب يلدا مبارك


(عكس از سايت گل آقا)

يلدا يعني جشن گرفتن يك دقيقه بلندتر شدن طول شبهاي زندگي.تفال به حضرت حافظ يادتون نره

Tuesday, December 11, 2007

طلاق، زمين را آلوده مي‌كند

نتايج يك تحقيق جديد كه در آمريكا انجام شده است نشان مي‌دهد طلاق، علاوه بر اثرات منفي رواني بر سلامت افراد، بر محيط ‌زيست هم تأثير منفي مي‌گذارد!0
نتايج تحقيقات 2 محقق از دانشگاه ايالت ميشيگان نشان داده است كه طلاق موجب مي‌شود ميزان استفاده از كالاهاي مصرفي حداكثر شصت ويك درصد افزايش يابد و اين مسئله باعث آلودگي محيط‌ زيست و افزايش گازهاي گلخانه‌اي شود. اين 2محقق در ادامه به بررسي اثرات طلاق در 11 كشور و صدماتي كه اين پديده رو به رشد به محيط‌زيست وارد مي‌كنند پرداختند.نتايج اين تحقيق كه درمجله آكادمي ملي علوم آمريكا منتشر شده است و اولين تحقيق در نوع خود محسوب مي‌شود، نشان مي‌دهد هربار كه طلاقي اتفاق مي‌افتد، تعداد افراد خانواده كمتر مي‌شود و هركدام از اعضاي جدا شده خانواده قبلي در مكان ديگري زندگي مي‌كنند. نتيجه اين امر هم، مصرف بيشتر انرژي و آب است
پروفسور جيانجو از دانشگاه ميشيگان كه در اين تحقيق مشاركت داشته است، مي‌گويد: تعداد منازل مسكوني در جهان به سرعت رو به افزايش است، حتي سريعتر از روند افزايش تعداد مردم جهان وعلت اصلي اين امر طلاق است. وي افزوده است كه اين مشكل فقط مخصوص ايالات متحده نيست، بلكه اين تحقيق نشان مي‌دهد بسياري از كشورها مانند برزيل، كاستاريكا و چين نيز با اين مشكل مواجه هستند
رقم طلاق در دهه 70 در آمريكا 5 درصد بود كه اين ميزان در سال 2000 به 15 درصد رسيد. اين رقم در بين كشورهاي در حال توسعه‌اي چون هند و چين و كشورهاي كاتوليكي مثل ايتاليا و پرتغال كه به صورت سنتي ازدواج مي‌كنند، 7 درصد است. برپايه اين تحقيقات، تنها در آمريكا طلاق سالانه موجب افزايش مصرف 73 ميليارد كيلووات بر ساعت برق و 2 هزار و 373 ميليارد ليتر آب مي‌شود. اين رقم موجب مي‌شود كه 46 درصد بر هزينه آب و 56 درصد بر هزينه برق افزوده شود. همچنين صرفه جويي در مصرف انرژي در خانواده‌هاي طلاق گرفته بين 27 تا 41 درصد كاهش ميابد.به اعتقاد اين دانشمندان، اگر ساكنان زمين مي‌خواهند دنيايي پاك و بدون گازهاي گلخانه‌اي و آلودگي‌هاي زيست‌محيطي داشته باشند، بايد به پيوندهاي ازدواج و حفظ خانواده احترام بگذارند
منبع:همشهري آنلاين

حلقه اتحاد